فریادش به آزادی بلند بود و هویتش به فریادش
قلبش به دوستی اکنده بود و خودش به قلبش
آهش به بلندی مشهور بود و غمش به آهش
چشمش به گریه زیبا بود و صورتش به چشمش
نمازش به زیبای دچار بود و وجودش به نمازش
خودش به تنهایی زنده بود و خودش به خدایش.
عجیب نعمتی است این قلم و کاغذ
عجب دل خالی کنی است این قلم وکاغذ
از سیاهی ها می برد مرا به ابرها
از کوه قصه هایم کاه می سازد
نغمه ی دل را می تراواند این قلم وکاغذ
غم ها را بر می تاباند این قلم وکاغذ
هر چند که یکی سیاه است و یکی سفید
اما عجیب نعمتی است این قلم و کاغذ.

