راستش این روزها به قدری داغونم که حوصله هیچی رو ندارم و حتا به وبلاگم هم نمی خوام سر بزنم . از ادمهای دوروغ گو و دورنگ خیلی بدم میاد و وقتی با هاشون برخورد می کنم و ماهیت کثیفشون رو به روخ من میکشن تا چند روزی از انسان بودن خودم هم بدم میاد. اخه بی حیایی و بی معرفتی هم دیگه حدی داره . نباید به خاطر این دو روز دنیا انسانیت خودمون را زیر پا بزاریم...
راستش این روزها به قدری داغونم که حوصله هیچی رو ندارم و حتا به وبلاگم هم نمی خوام سر بزنم . از ادمهای دوروغ گو و دورنگ خیلی بدم میاد و وقتی با هاشون برخورد می کنم و ماهیت کثیفشون رو به روخ من میکشن تا چند روزی از انسان بودن خودم هم بدم میاد. اخه بی حیایی و بی معرفتی هم دیگه حدی داره . نباید به خاطر این دو روز دنیا انسانیت خودمون را زیر پا بزاریم...
وای که دگر ندیدم من از دلها محبتها
که دگر ندیدم از ادمها محبتها
چه تلخ است که دگر فانوسی نور ندارد
چه بد شده که دگر دوستی معرفت الود نیست
اما دگر دلم گرفته از گرمای اتشهای سرد
دگر بیابانها ندادند به من گندمی که سیرم کند
دیگر ابرها ندادند بارانی که خیسم کنند
دریا ها هم انگار موج به سویم قربانی نمی کنند
تا در کنارشان باشم و به کوچکی خود پی ببرم
جاده ها دیگر نیستند بی انتها همه بن بست شده اند
اینه ها همه زنگار گرفته نیست در دنیا رفیقی بی زنگار
کاغذی نیست که دگر کمی جوهر روی ان ریخت
پرنده ها هم دگر نمی پرند تا به امیدشان زنده باشم
کسی به خنده سلامم نمیکند تا به زیبای سلامش کنم ...
دو تا بال
دو تا بال برای روی زمین نبودن
همیشه در اوج بودن برای پست نبودن
دو تا بال برای دیدن هر چی خوبی
هر کی که عاشقه شده عاشق اسمانی
دو تا بال برای روی زمین نبودن
به خدا نزدیک بودن برای فاصله از تعصب
دو تا بال برای کمی پرنده بودن
کمی امید و پرواز کمی دوری و غربت
دو تا بال برای عاشق شدن تو رویا
عاشق شدن تو سرما دیدن اون ور کوهها
چند تا توصیه که به شدت با هاشون موافقم.
در پی بی رحمی باز من سنگ صبورم
فکر من خالی نبود از یادش هیج گاه اما
چه کنم که تیر جدایی قلبم را شکافته
در کوچه های پر پیج خم دلم هر چه
چرخیدم تا کنم خود را گم نشد و
انگار اینه هم دیگر تاب مرا ندارد و دانستم که
سو سوی الاچیق خوب لحظه ها
بر تکیه گاه بی مروتان استوار شده
تا که مبادا که دل پاک یاران ما را
در دل خون الودشان لمس کنند
هر چه کوشش کردم ندانستم چرا به او نرسیدم.
هر چه بیشتر فهمیدم بیشتر نادانم کردند. هر چه دروغ گفتم بیشتر مزدم دادند. هر چه شکستم محکمتر زدنم. هر چه گفتم حرام ترم کردند. هرچه نگفتم مکتوب ترم کردند. هر چه خندیدم زشت ترم کردند. هر چه نگاه کردم ارزان ترم کردند. هر چه دیده شدم بی کس ترم کردند. هرچه خوب تر شدم بدترم کردند.
هر چه بودم دگر هیچم کردند...
از خدا خواستم به من صبر عطا کند
فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است. عطا کردنی نيست، آموختنی است
I asked God to grant me patience
God said, no
Patience is a byproduct of tribulation. It isn't granted, it is learned
راستش خودم که دیگه جرات ندارم اما اگه شما دوست دارین با یک واقعیت تلخ روبرو بشید
اینجا کلیک کنید.
نمی دانم که وافعآ چه تفکری داخل ذهن این افراد ملق میزنه که باعث میشه تصمیم بگیرند حرفشان را
به این سید خدا با مشت لگد بزنند.
من که با شنیدن این موضوع خیلی حالم گرفته شد و ایمانم به بزرگواری این سید صبور بیشتر ...
نوزادی بی جان روی تخته چوبی
سنش کمتر از ثانیه ها بود اما
در ابتدای راه فانوس بار زندگی
تعلیق کرد و گریه نوزادی سر نداد
فرشته ها التماسش هم کردند
نا گه به یاد پدر و مادری افتاد که
قرار بود برایش دوست بدارند
اشک شوق سر داد و در اوج غمش
از خدایش نفسی گرفت هر چند با تاخیر
پای به دنیایی کوچک گذاشت
انگار ملائک هم اکنون دلشان تنگ شده
اگه تا ۹ مرداد زنده باشم قراره ۲۱ ساله بشم
نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت شاید هم خیلی احساسی ندارم
زیبا پسندی میگفت: خوشحال نباش که ۲۱ ساله شدی چون در حقیقت ۲۱ سال از زندگیت را از دست داده ای
روز پدر را بر تمام پدران تبریک می گویم.
پدرجان روزت مبارک.![]()
یا علی
فقط مشتی رنگ کاغذ بود و
در زمانی که رنگ کاغذ بسختی
بر فراز حکومت عقل ناقص نشستند
این روزگار دوستان را دزدید به سیاهی
یاران در سیاهی کابوس مرگ نبینید
و ما در این باغ خوش اب و هوا مدام کاغذ نوشتیم
اما او هنوز امیدوار بود در این گمراهکده
کسی بیاید و سیاهی را به نور فانوسی تبدیل کند
که فقط بتوان عشق را ازپستوی خانه بیرون کشید
و حقیقت را بر ورای دلها نشاند
نه این که ما مینامیم ازادی نیست
ازادی از برای برگ رای نیست
ازادی به نگاه تو بسته است
حق مسلم من وتو نگاه کردن است
اما حق مسلم تر ما دانستن است
زندگی به شرط زور امکان پذیر است
اما چرا به شرط یاعلی امکان پذیر نیست
کوچه دل تنگی های دل او
بعید میدانم که حالا حالاها بن بست شود...
به امید روزی که همه به خط اعتدال در زندگی نزدیک بشویم.
...
جزئیات رو نمی گم چون دلتون می سوزه برام... ولی خوب شد نرفتیم مالزی. هر چند هزینش از اینجا زیاد نمی شد اما حالم گرفته می شد.
حالا از کافی شاپ امدیم بیرون پول غذا و کلی اب میوه هم دادم و الان هیچی پول ندارم...
۷ کیلومتر پیاده روی تا منزل...

