لابد تا به حال شما هم دیده اید وقتی یك دانشجو در دانشگاههای خارج می خواهد مدرك دكترای خود را بگیرد، یك لباس بلند مشكی به تن او می كنند و یك كلاه چهارگوش كه از یك گوشه آن یك منگوله آویزان است بر سر او می گذارند و بعد او لوح فارغ التحصیلی را می خواند. به ماها می گویند این لباس و كلاه چیست؟ می گوییم این لباس شیطونك است كه اینها تنشان می كنند! اما به اروپایی یا ژاپنی و یا حتی آمریكایی می گویی این لباس چیست كه شما تن فارغ التحصیلانتان می كنید؟ می گویند ما به احترام «آوی سنت» (پور سینا) پدر علم جهان این لباس را به صورت نمادین می پوشیم. آنها به احترام «آوی سنت» كه همان «ابن سینا»ی ماست كه لباس بلند رداگونه می پوشیده، این لباس را تن دانشمندان خود می كنند. آن كلاه هم نشانه همان دستار است (کمی فانتزی شده) و منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی كه ما ایرانی ها در قدیم از گوشه دستار آویزان می كردیم و به دوش می انداختیم. در اروپا و آمریكا علامت یك آدم برجسته و دانش آموخته را لباس و كلاه ابن سینا می گذارند، ولی ما خودمان نمی دانیم. و حالا اگه دوست دارین بیشتر شرمنده خودتون بشین اینجا کلیک کنبد. البته شاید از نظر شما شرمندگی نباشه و نوعی افتخار هم محسوب بشه اما من در مقابل بزرگانی همچون دکتر حسابی خیلی احساس شرم میکنم که چرا نباید دنباله روی این عزیزان باشم
در کنار پنجره
به یاد نام تو
فقط به یاد نام تو
با سکوتی زیبا هزاران ثانیه است که نشسته ام
و هنوز پنجره را بسته نگاه میدارم
که مبادا
که مبادا یاد نامت را به یغما ببرند
و هنوز باد بر دلم فشار میدهد با دو دستش
نبردی نا برابر
نبردی بی داور
ناگهان باد دلم را شکست
پنجره باز شد
یاد نام تو را به یغما نبردند
ناخود اگاه یاد خودت هم به خانه ام امد
ولی افسوس
که دیگر کنار یار پنجره ای نیستم
شاید که دلم را باد برده
شاید تو هم فهمیدی که دیگر نیستم و برایم
کمی خنده قربانی کردی
امان از این باد
امان از این باد
خانه بی خانه شده و دل بی دل دار باران هم نمی اید
دل میگه شکایت باید عقل میگه مدارا اونا میگن مرُُِِِِووت
دل میگه آزادی بهتره عقل میگه اسارت اونا میگن تعلیق
دل میگه که مستم عقل میگه حرام است اونا میگن نوش باد
دل میگه عاشق شدم عقل میگه دیوانگیست اونا میگن که شاید
دل میگه بازی کردن عقل میگه تحصیل اونا میگن سیاست
دل میگه میخونه عقل میگه که مسجد اونا میگن مدرسه
دل میگه تنهایی عقل میگه جماعت اونا میگن ریاست
دل میگه که قلیون عقل میگه کتابها اونا میگن ورزشکار
دل میگه رنگ ابی عقل میگه فقط سفید اونا میگن دورنگی
دل میگه دوستی عقل میگه رفاقت اونا میگن که غربت
دل میگه زیبای عقل میگه کارایی اونا میگن سهمیه بندی
دل میگه گریه کردن عقل میگه کمی صبوری اونا میگن شکایت
دل میگه که سکوت عقل میگه کاغذ و قلم اونا میگن صفحه کلید
بکوب
از ته دل کوبیدن یعنی به اخر رسیدن
بکوب و محکمتر بکوب نای اخرمه بکوب
این که دیگه معما نداره به خاطر دلم بکوب
اهسته اهسته نکوب اگه می کوبی محکم بکوب
نای زنده بودن ندارم دیگه طاقت بودن ندارم
دیگه کوبیدن عات شده برام تورو جان عزیزت محکم بکوب
(حالا چی رو بکوبه بما ند)
پیانو
امروز داشتم داخل ساختمان اس ام راه میرفتم که یک پسر حدودا ۱۵ ساله را دیدم که خیلی زیبا پیانو می زد. نمی دونم با سن کمش چه جوری یاد گرفته بود. خلاصه خیلی حال کردم. اما بعدش دلم گرفت چون از بچگی به اکثر چیزهایی که خواستم رسیدم الا همین نواختن پیانو و عکاسی که دیگه برام شدن عقده. این جوری هم که پیش میرم حداقل تا ۱۰ سال اینده نمی تونم برم دنبالشون.
اینم مطلب دوست عزیز و مجازیمان به نام دولت سانسور شده
البته به نظر من اسمش بوق بود بهتر بود.
فقط نخونید بعد فراموش کنی . کمی هم بهش فکر کنید.
بوق
اهسته اهسته قطره قطره چیکه چیکه کم کمک
یاد نام تو مرا نابود کرد.
از فراز خوشیها سر نگون کرد.
مست در بیابانها به دنبال توام.
بیابان هم مرا همراهی نکرد.
رفته ای ز دستم. پریشانم. بیچاره من که تو شدی ره گشای دل سنگینم و تو چیزی نیستی جز خود تو
اولین باری بود که با تمام وجود از باران لذت بردم
دوباره یاد خاطرات باز باران با ترانه افتادم...
به همراه کمی پیادروی با چتر زیر بارون
که خیلی برام لذت بخشه
چنان مست و بی عقل
به دامانش برفتم
که راز هستی خود را
به گوشه چشم زیبایی
به سوی من پرتاب کرد
اقا یا خانم ترنج می گفت که دیشب فردی قد بلند با کت شلوار و کروات رو در خواب دیده. می گفت این اقای خوش تیپ که سوار یک ماشین مدل بالا بوده اقا یا خانم ترنج را در حالی که منتظر تاکسی بوده سوار میکنه و ترنج هم خیلی راحت بدون اینکه طرف را بشناسه سوار میشه. اما نکته جالب اینجاست که اقا خوشتیپه اطلاعات کاملی از ترنج داشت و حتا مقصد اون رو هم می دونسته. خلاصه وقتی اقا یا خانم ترنج رو به محل کارش میرسونه به اون یک جمله میگه: از گذر عمر غافل نباش . و بعدش خداحافظی می کنند. که ناگهان ترنج از خواب پا میشه . حالا هم هر چی فکر میکنه اون اقا رو یادش نمیاد و مدام به این جمله فکر میکنه : از گذر عمر غافل نباش...
غافل نباش
غافل نباش
غافل نباش
قافل نباش
تنه درختی لای چرخ ذهنم خانه کرده
انگار معنی معلق ازادی را نمی فهمم و نمی توانم چرخ این ذهن را بچرخانم. اسمان کوچک شهر من دیریست که ابری شده و حال و هوای دوست دگر افتابیش نمی کند. حرفهایی که همیشه زحمت پنهان کردنشان را داشته ام فرو کشیده اند خیابانهای شهرم بی پیادرو شده اند و من همچنان منتظر تاکسی نمایی مانده ام. نای گریه کردن ندارم و نداشته ام و گریه هم نخواهم کرد. زیبایی درختان همچنان دروغگوست. روزگار به من جرات زیبا بودن نمی دهد و همچنان دور از مبدا برای خود کاغذ سیاه می کنم. سعی و تلاشهای رویایی در زندگی اب تاثیر نکرد و اب همچنان اب ماند چه در زمین چه در هوا و چه در برکه ای اما زلال تر از کاغذ من است. عده ای عاشق شده اند و عده ای فارغ ز عاشقی. یاری نمانده در کوچه های بن بست و این مرا می سوزاند. ارزش هستی به رنگ ابی بود. دریا به حسادت اسمان ابی رنگ شد. چرا در روزگار ما دککه ها نماد خوبی نشدند و برجها روز به روز بالاتر اند ؟ مگر گناه چرخ درشکه چیست که مدام باید بچرخد و چرخ ذهن من توسط کنده درختی در سکوت فرو رود. من همچنان خدایی دارم برای لحضه های کم طول و عرض خویش.

