تبليغاتX
کویرزاد

کویرزاد

کویرزاد

 

این روزها تعطیلات بین دو ترم شروع شده و تا حدودی بیکار شدم. دیشب به اتفاق دوست هموطن اقا رضا میرفتیم خانه که چشممان به جمال دو دوست هموطن دیگر اقا ارش و اقا شاهین روشن شد. خلاصه به پیشنهاد انها جواب مثبت دادیم و با موتورهای قدرتمندشان راهی خیابان گردی نصف شب شدیم. کاری که ایران بودم خیلی انجام میدادم (البته نه با موتور).

 کلی چرخیدیم تا خسته شدیم. تصمیم گرفتیم بریم کنار ساحل. خلاصه کنار دریای زیبای فیلیپین ( اتراق ) ( اتراغ ) ( اطراغ ) ( اطراق ) کردیم. در جوار پلی زیبا در حاشیه شهر.
بعد از کلی بحث پیرامون موضوعات مختلف یک کشتی کوچولو از زیر پل رد شد. تازه نگاهم به عظمت و طراحی زیبای پل افتاد که با چه ارتفاع بلندی و با کمترین ستون ساخته شده بود.
اقا ما یک غلطی کردیم و به دوستان گفتیم عجب پل مقاوم زیبا و مدرنی. سه تا جوان ایرانی و غیور هم کنارمون نشسته بودن و منتظر موضوع برای بحث و ابراز اطلاعات بودند.

و اما بحث با انواع پل و روشهای پل سازی شرو شد. و با موضوعاتی مثل  خرافات و ناوهای امریکایی در خلیج فارس و  دین زرتشت و قدرت پزشکان انرژی درمانی و پری های دریای مرتبط شد. خلاصه دوستان گل میگفتن گل میشنیدن و خالی می بستن و خالی میشنیدن ما هم اونجا تنها کاری که میتونستیم بکنیم خندیدن و حال کردن بود.

بعد از کلی فیض بردن از صحبتهای دوستان متوجه شدیم هوا داره روشن میشه و فیلیپینی های اون محل دارن برای ورزش صبحگاهی میان اونجا. تازه بحث دوستان در اوج خودش بود و داشتن از تفاوتهای جادوگران فیلیپینی و هندی  و همچنین قدرت ماشینهای پیکان پژو  ( شوتی) سخن می گفتند که دیگه حوصلم سر رفت و بلندشان کردم و امدیم خانه.

محفل کردن ما ایرانی ها هم عالمی دارد. چون در هنگام محفل تمامی گروهای محفل کننده تبدیل به کارشناس و متخصص در ضمینه های مختلف میشوند و استعداد خالی بندیشون گل میکنه. گاهی خودمان و کشورمان را می کوبیم گاهی بهترین و اصیل ترین در دنیا معرفی میکنیم و ...  نمیدانم والا

نتیجه اخلاقی: اول به خودم میگم و بعد هم به بقیه. : ما ایرانی ها در حال حاضر یکی از پائین سطح ترین انسانهای روی زمین هستیم. از همه نظر.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت   توسط محمد احسان  | 

 

سلام اینم از سومین پست امشب. دلمون گرفته بود گفتیم حسابی وبنگار بشیم شاید یک خورده راحت بشیم.

میدونین پول چی هسته ؟ 
خوب همه میدونن. پول یعنی خوش بختی یا رفاه یا حداقلش پول چیزی هست که میتونه دلیل خوشبختی باشه.   اما چندتا خاصیت رویایی این پول داره  که میخوام براتون بگم:

عرض شود خدمت حضورتان که این پولها خیلی با حال هستند چون  علاوه بر اون فوایدی که تو کتابها و قصه ها از پول گفتن من چیزای دیگه ای هم کشف  کرده ام:
پول که داشته باشی میتونی انسانیت و وجدانت رو راحت بفروشی.   پول داشته باشی میتونی ادمها رو به حیوان تبدیل کنی  در ان واحد و بدون هیچ هزینه ایکه این حیوانها هر کاری بخوای برات بکنن.

میتونی برادر رفیق خانواده عهد و قول و همه چیز طرف رو بخری. ادمهایی رو ندیدینکه دهن سیاهشون رو باز کردن تا زبون سگ مانندشون رو در حالی که از  اطرافش لجن میچکه؟  اینا همه از دولتی سر پوله.
فایده دیگر پول اینه  که راحت میتونی مردی و مردونگی رو زیر پای بزاری و  تف کنی
توی هرچی وجدانه.  پول که داشته باشی میتونی سگ صفتان را از میان انسانها بکشی بیرون و به هر رینگی که خواستی برقصونیشون. نمیخوام از زندگی نا امیدتان کنم اما اطراف ما سرشار از این موجودات انسان نماهست.
حتا هستند کسانی که برای پول دین خودشون را هم میفروشند. دروغ میگن ریا کاری میکنن سر مردم کلاه میزارن و هر کار دیگه ای میکنن تا به پول لعنتی برسن

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت   توسط محمد احسان 

 

فیلیپین سرزمین باران و افتاب است.   کشوری ارمانگرا با مردمانی خاموش وبی ادعا شاید مهمترین ویژگی فیلیپین این باشه که با هر فرهنگی و یا از هر نژادی که هستی هر دینی که داری میتونی راحت خودتو توی این کشور هضم کنی. 

بر خلاف کشور های همسایه زنان این کشور کمر همت بسته اند تا با تلاش خود کشورخود را اباد کنند. اری اینجا زن حکومت میکند. ( همون زن سالاری خودمون ) و چه بسا در کارشان خیلی موفق هم بوده اند. از ریس جمهور تا کارمندان کوچک همه زنانی پر امید و سخت کوشند که این  مسئولیت را قبول کرده اند.

شاید حضور ایرانیان در خارج از کشور بحثی کریشه ای در ایران باشد اما شخصآ از اینحضور گسترده هموطنانم در خارج از کشور حیرانم. در کشور فیلیپین که شاید کمترین ایرانی را در خود جای داده است فقط دو هزار نفر از هم میهنان حضور دارند.

نکته جالب اینجاست که هیج کشوری روی کره زمین نیست که میزبان ایرانیان نباشد.مثلا سوئد بیست هزار نفر و یا زلاندنو ۱ده هزار نفر ایرانی دارند. امار در کشورهاییمانند امریکا  المان  انگلیس  ترکیه و ... خیلی بالاتر از این حرفاست

 در اینده در مورد ایرانیان و جایگاهشان در جوامع مختلف بیشتر مینویسم

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت   توسط محمد احسان  | 



تا حالا شده دلتون بخواد فریاد بزنین اما توانش رو نداشته باشین. یک لحظه های هست که آدم دلش می خواد فریاد بزنه اما انگار نه نفسی مونده و نه کسی اون فریاد رو میشنوه. شاید تنها لحظه ای  از عمر ادمی باشه که مغز  کار نمی کنه و روح ادم بیشترین فشار رو تحمل میکنه.اره دقیقآ اون زمانی که که دیگه به آخرت میرسه و داد می کشی.

من دقیقآ ۳ هفته هست که  تمام لحظاتم اینجوری شده. نمی تونم فریاد بزنم. بیست روزکه مغزم از کار افتاده و هرچی تلاش میکنم نمی تونم خودمو خالی کنم.

خدایا . . .   خدایا . . .   شاید صداتو نشنوم اما میدونم که منو میشنوی دارم می سوزم دارم تیکه تیکه میشم.   دارم از خودم فاصله میگیرم.
دلم میخواد بزنم   داد بزنم
                                      خدا فقط همینو ازت میخوام
اره حق باشماست اگه بگین بی مرامم بی معرفتم درسته نا شکرم و نمک نشناس آره من مرد نیستم.
کم نیستن آدمایی که نون شب خوردن هم ندارن  به یک تیکه غذای گندیده محتاج اند ...
اونا وب هم ندارند که دردشون رو بگن.  
              

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386ساعت   توسط محمد احسان 

 

  (کلیک کنید)
زندگی به رسم سرنوشت  
                                    
+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت   توسط محمد احسان 


باز ماه مهر شروع شد و همون داستان همیشگی که البته به هیچ صورت تکراری نشون نمیده. همیشه اول مهر یعنی شروع برای انجام کاری خیلی مهم.

یک مرور خیلی کوتاه به دوران تحصیلم میکنم خالی از لطف نیست:

 سال اول از دبستان فردوسی شروع کردم.   بعد از امتحانات ثلث دوم به یک مدرسه دیگه منتقل شدم
نکته: بعد از انتقالی به مدرسه جدید متوجه شدم درس فارسی اونا جلو تر از مدرسه قبلیم بوده. در نتیجه حروف ک گ را اصلآ نخواندم و هنوز که هنوزه با این حروف مشکل دارم.

حالا اسم اون مدرسه رو یادم نیست ولی سال دوم را هم انجا بودم.
نکته: سال دوم به دلیل املا ضعیف و حتا ننوشتن املا سر زنگ املا فلک شدم اونم جلوی ۲۰ از همکلاسیام.
 
سال سوم تا ثلث دوم مدرسه شهید... بودم که برای ثلث سوم رفتم مدرسه خداکرم پور.
نکته: نماز خوندن رو سال سوم دبستان به بچه ها در کتاب دینی درس میدادن. یک روز نوبت من بود که سر کلاس نماز ۴ رکعتی بخونم. رکوع اخر بود که زیر چشمی دیدم معلم به خاطر یک اشتباه لفظی داره بهم میخنده. منم همونجا نماز رو ول کردم چرخیدم یک نگاهی بهش کردم و از کلاس اومدم بیرون و ...
شاید اولین باری بود که برای بزرگتر از خودم زره چشم میگرفتم.

سال چهارم دبستان ۱۵ مرداد با یک معلم مرد و جدی.
نکته: حداقل ۲۰ بار تا اخر سال ازش کتک خوردم

سال پنجم دبستان اشرفی اصفهانی
نکته: معلم خانمی بود ۳۰ ساله که مربی کونگ فو بود. کلاس شده بود محل تمرین خانم روی بچه های مردم  فن اجرا میکرد.  در ضمن یک همکلاسی داشتیم که افغانی بود و امتحان تیز هوشان کرمان اول شد اما ادامه تحصیل نداد. پارسال که ایران بودم سر یکی از خیابونای کرمان سیگار می فروخت.

خب داره طولانی میشه خلاصه تر مینویسم

سال اول راهنمایی ایت الله سعیدی

سال دوم راهنمایی ایت الله سعیدی
نکته: این دوسال کمترین درس رو خوندم

سال سوم راهنمایی بوعلی
نکته: بیشترین درس را خوندم

سال اول دبیرستان خامنه ای
نکته: خیلی مزخرف بود

سال دوم دبیرستان امام هادی
نکته: بهترین مدرسه دنیا بود هنوزم هست

سال سوم دبیرستان نمونه دولتی
نکته: نکته خیلی داره وقت نمیشه

پیش دانشگاهی نمونه دولتی
نکته: بجز بچه هایی که با سهمیه امده بودن مدرسه نمونه همه بچه های کلاس توی رشته های پزشکی دندون و داروسازی قبول شدن. به جز چند نفر که اونها هم سالهای بعدی قبول شدن

از اون همه خاطره الان فقط یک حسرت توی دلم مونده: بوسیدن دست تک تک معلم های که تا حالا داشتم.
البته داستان دانشگاه رفتنم هم کم هیجان تر از این نیست. در اولین فرصت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت   توسط محمد احسان  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت   توسط محمد احسان 



روزگار خوشی بود و ستاره ها در شهر کویری من درخشان تر از هر چشمی
درخشان تر از هر چشمی چشمک زنان مرا محجوب  خود میکردند.

آری فرزند کویرم 
بر امده از دل کویری که به پاکی و قداستش قسم میخورم
به هوای کویری که نه بوی دورنگی میدهد نه بوی پول پرستی نه بوی گناه

نسیم کویری که جز عاشقی نتیجه ای ندارد. 
گرمایه کویری که تمامش مایه دلگرمی است
بر امده از خاک پاک کویرم و باید کویری باشی تا بدانی
که به خدا قسم کسانی که نیستند نمیدانند
سایه درخت گردو    نفسای پاک خالو   نگاهای گرم ماشو و بیل زدنش توی اوج  ک و ی ر

شاید تو ی دل کویر یخ زدن براتون معنی نده   کویر یعنی ترک ترک خوردن    یعنی شکستن بی صدا
یعنی بی شاخه و برگ شدن  کویر یعنی در اوج جوانی فدا شدن
کویر یعنی امید    امید به دریا شدن

ای دوست رخصت بده تا   کویرت باشم
ای دوست رخصت بده تا   کویرت باشم

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت   توسط محمد احسان  | 


من عربم ؟؟؟

عجب حکایتی داریم ما با این اجنبی ها.

نمی دونم چجوری باید حالیشون کنم که ایرانی جماعت 
با عرب جماعت فرق میکنه.   این جوری من تا حالا فهمیدم
متاسفانه حداقل نیمی از مردم دنیا ایرانی ها رو عرب میدونن.
به قول یکی از دوستان که بدجوری به انگلیس  و امریکا فحش
میداد این کشور های غربی هم بی خیال ما که نمیشن هیچ
 مدام دنبال تخریب ما هستن. اخه مگه ما باهاشون چکار کردیم
که اسم تمام دانشمندان تاریخ ما چه قبل از اسلام و چه بعدش
باید در متون انگلیسی زبان دنیا به عنوان عرب اورده بشه.
هرچه هم بهشون توضیح میدم اخرش میگن فرق عرب و پرشین را نفهمیدن.

شایدم خیلی فرقی نداریم؟.

(البته متاسفانه و متاسفانه و ... بعضی از ایرانیان در خارج از کشور دست به حرکاتی میزنند که عرب چه عرض کنم ما رو ادم هم حساب نمیکنند)

 


بعد از کلی کل کل با یک اجنبی امروز رفتیم موزه شهر تا کمی به تاریخ فیلیپین هم بپردازیم. اجنبی لطف کرد و پول بلیط ما را هم داد. (گران بود)

خلاصه عرض کنم که از کشوری که ۴۰۰ سال کشف شده و ۳۰۰ سال تاریخ مدون داره چی توقع دارین. یک چاقو گذاشتن اونجا با کلی دوربین و محافظ یک نفر یک نفر اجازه میدن بری ببینی. اقا ما را بگو گفتیم الان یک چاقو طلا با کلی نقش و طرح عجیب قریب. خلاصه نوبت ما شد و رفتیم جلو به جان خودم تا دیدمش خشکم زد حرف نمیتونستم بزنم یک چاقو معمولی با تاریخ ۱۲۰ سال پیش گذاشتن اونجا اونوقت خبرنگارا از یک طرف عکسش را میگیرند و محققین از طرف دیگه یاداشت بر میداشتن. بعد از خارج شدن از حالت شک بقدری خندم گرفت که همه فکر کردن دیوونه شدم.  هنوزم که هنوزه دارم میخندم. اخه مادر بزرگ من ۱۲۰ سالشه این چاقو که ... به اون اجنبی گفتم که برو بچه شیر تو بخور خانه پدر بزرگم توی ایران که پارسال خرابش کردن ماله ۱۵۰ سال پیش هست این چاقو چی بود که گذاشتین اونجا.

ولی الان دارم بدجوری خودم رو میخورم که چرا ما ایرانی ها با این همه افتخارات مختلف در ۱۰۰ سال گذشته خیلی از دنیا عقب موندیم حتا همین فیلیپینی های که مسخرشون کردم از خیلی جهات از ما جلوترن که خودم وقتی اومدم اینجا باورم نمی شد.

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت   توسط محمد احسان  | 



ما حادثه ای به زخم آراسته ایم
کز تیرگی قدیم شب کاسته ایم
صبحیم که صادقانه از خواب گران
با یک نفس عمیق برخاسته ایم
آی بی جانها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید
تو چه می دانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش رقص مرگ را
تو چه می دانی که رمل و ماسه چیست؟
بین ابروها رد قناسه چیست؟
تو چه می دانی سقوط (پاوه) را
(باکری) را، (باقری) را، (کاوه) را
هیچ می دانی (مریوان) چیست، هان!
هیچ می دانی که (چمران) کیست؟ هان
این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی پر است
تو چه می دانی خدای ما کجاست
تو چه می دانی خدای ما کجاست
تو چه می دانی، چه می دانی
چون از این دریا نبردی شبنمی
پای خندق ها احد را ساختند
خون فروشی کرده، خود را ساختند


دو داغ بی نهایت
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت   توسط محمد احسان 

ماه رمضان بدون زلوبیا

قابل توجه تمام دوستان و دشمنانی که امسال باز مثل هر سال در حال زلوبیا لمبوندن هستند یادشون باشه که سیزده هزار کیلومتر اینور دنیا یک نفر در حسرت یک پر زلوبیا برای لمبوندن مونده و مدام به این فیلیپینی های بدبخت فحش میده که چرا بلد نیستن زلوبیا درست کنن. (گناهشم به گردن شما که زلوبیا تناول میکنید)
دعا میکنم همه زلوبیا خورا یک روز در غربت گرفتار ایند و حسرت زلوبیا لمبوندن به دلشون بمونه اونم زعفرانی.

امسال از ماه رمضان اهنگ ربنا که دانلود کردم تنها
نکته مشترک با رمضانهای قبلی هست و دیگه هیچ
نشونی از شور هیجان ماه راز نیاز نیست.
طاعات و عبادات قبول حق

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت   توسط محمد احسان  |