توی شهر به این بزرگی با این همه ساختمانهای بلند و کوتاه که هرکدامشان در شب به رنگی روشن شده اند دلم برای پشه هایی میسوزد که ساعتها پشت پنجره اقاق من خودشان را به شیشه می کوبند تا شاید به نور کم سوی اتاق من نزدیک تر شوند. این همه برج زیبا و این همه نور پردازی های زیبا تر خب پشه جان اگه دوست داری به نور نزدیک بشوی چرا گیر دادی به اتاق من که با یک مهتابی بیست واتی روشن شده. برو به سمت اسمان خراشها برو به سمت بیلبردهای پر زرق و برقی که مساحت و نورشان چندیدن برابر اتاق من است. البته وقتی ما ادما با این همه پیشرفتهای همه جانبه ای که داشتیم هنوز توی شبها بدنبال نور کوری در دل تاریک دنیایمان هستیم از شما چه توقع است ای پشه. پشت پرده دل ادمها را که میبینم از زندگی دید تازه ای پیدا میکنم. شاید دل شناسی و شاخه های مرتبط راه خوبی برای تجدید قوا باشه البته گاهی به تخریب قوا می انجامد. گوش شیطون کر دیشب یکی از بهترین خوابهای عمرم را دیدم. چند بار از خنده بیدار شدم و نصف شب مثل دیوونه ها میخندیدم. بازم گوش شیطون کرد بعد از اینکه برگشتم مانیلا حسابی دارم خواب میبینم تقریبا هفته ای پنج شب. بچه که بودم خیلی برام جالب بود که چرا ادم بزرگ ها خیلی راحت همه چیز را فراموش می کنند. حالا کار خودم به جایی رسیده که یادم نیست جمله قبلی که اینجا نوشتم چی بوده! عکسی دیدم در یکی از نشریات داخلی از یک دوست خیلی قدیمی که چهره اش را کاملا تغییر داده بود. خوشمان امد از تیپ جدیدت ای ناقلا.
توی این مدت که اینترنت نداشتم مثل دیونه ها بودم. انگار یک چیزی از زندگیم گم شده بود. یک چیز خیلی مهم. مثل ناله های یک زن زیر نور مهتاب. مثل مه غلیط صبح های مانیل. کم کم دارم چنان اعتقادی به مکتب فازی پیدا میکنم که خود مخترع این مکتب هم اعتقاد نداشت. شاید از عواقب کم خوابی شدید باشه. هر زمان وارد کتاب فروشی های national book store میشوم اول به همه ساعتها بخاطر سرعتشون نا سزا میگم. بعد به دانشجو بودن خودم که چرا در بیست و یک سالگی وقت کتاب خوندن ندارم. بعد به راههای بهتر که فقط فکر میکنیم بهتر هستند. گفتی ز خم زلفت من نتوانم صبری کوتاه گفتی ز ناز دلت نتوانم من تحمل. فرصت کوتاه با تو بودن یا بی تو بودن درد من نیست. صبح های مه الود مانیل که همیشه نیستند. پس می بایست کمی صادق می بودیم تا روز دانشجو را در سیزده هزار کیلومتر دور از وطن با رنگ و بویی دانشجویی تر اجرا می کردیم. خدا از سر اون دانشجویایی که دین و ایمانم را از من گرفتند نگذرد که من هم نمیگذرم. با اینکه وزنه گیاهخواربودنم سنگین تر ازگوشت خواربودنم هست اما از سر این چلو کباب ها ی ناصر الدین شاه نمی توانم بگذرم. البته باید ترک عادت کنم وگرنه میشوم دانشجوی وررشکسته. انگار ناله های یک مرد زیر نور مهتاب تحملش سخت تر از ناله های یک زنه.
زندگی بدون اینترنت مثل غذای بدون ماست و نوشابه هست. لب تاپ بدون اینترنت مثل غذای بی نمک.
هرچی فکر میکنم میبینم که دو تا از نعمتهای خدا نسبت به بقیه نعمتها خیلی سر داره یکی آب و دیگری عقل. مخصوصآ همین عقله اگه نبود که دنیا٬ دنیا نمی شد.
خدا یا هرچه دارم از من بگیر بجز همین عقل نیمه کاره. اونهایی هم که عقل ندارن هرچی دارن ازشون بگیر اما یک عقل بهشون بده.
بعد از یک جابجایی و انتقال خانه ام (هنوز اینترنت هم ندارم) به شهری دیگر و شروع ترم جدید تقریبا وقت غذا خوردن ندارم چه برسه به وب نویسی. شرمنده دوستان

