یادتان است حقیقت درک نشدنی دنیا چه بود ؟ هرچه بالا می روم و پایین می ایم نمی توانم خودم را روی بردار یا نموداری رسم کنم. شاید به دلیل اینکه به هیچ قطعیتی اعتقاد ندارم بجز همان قابلیت درک فهم دنیا ! جالبه این وسط یکی امده که میگوید سوار بی ام دبلیو (BMW) شده. ظاهرا مردم دنیا چشم بصیرت پیدا کردن نسبت به من٬ بصیرتی که خودم نسبت به خودم ندارم. ان هم از نوع بی ام دبلیو با طعم البالو و پرتقال. استغفر الله
عرض مخصوص: از کلیه دوستانی که پارتی کلفتی پیش خدا دارند تقاضا میشود دعا کنند تا این هفته اخر امتحانات به خیر بگذرد. سپاس

امشب ستاره ها عجب حال و هوایی دارند. مست چشمک زدنشان شده ام. مست وجود نورانی و جاودانه گی ستاره ها شدن را با تمام لذت دنیوی عوض نمی کنم. ستاره ها برای دلم بمانید برای رویا هایم. برای فراموش کردن زخم رفیقان و نا رفیقان چشمک بزنید. چشمکی که معشوقه هم به من نزد را شما به من ارزانی کنید. نمی دانید موسیقی مشرق زمین زیر چشمک ستاره ها چه لذتی دارد. نسیم در جزیره به مانند متانت کویر ادم را مجذوب خود می کند. نسیمی که روح را می وزد. نسیمی که در فکرت هم جاری میشود. نسیمی که به لطف چشمک ستارگان یاد اور رنگ لباس عاشقی می شود.

یکی گفت بیا ساعتی عاشقی کنیم٬ خبر از دل دیوانه و هفت خط ما نداشت
ان یکی گفت بیا با هم برقصیم٬ بیچاره از بزم و پایکوبی شبانه ما با تنهایی بی اطلاع بود
دیگری گفت سیگار بکش٬ بنده خدا نمی دانست بچه استان کرمان هستم!
خلاصه هر کسی را راهی و هر دلی را سرشتی٬ ما را بیخیال شوید خلق خدا٬ من کوچک چیزی در خور شما ندارم و همین که اجازه تنفس روی کره گردتان را می دهید سپاسگذارم. دیر یا زود زحمت کم می کنیم
عرض مخصوص: سایت همایون فر هم بطور نیمه رسمی راه اندازی شد. هر چند محمودیان نویسنده همایون فر قصد دارد بعد از شروع سال جدید کار رسمی خود اغاز کند اما من بطور غیر رسمی معرفی اش میکنم. احتمالا علاقه مندان به نقد و طنز اجتماعی سیاسی از وب سایت همایون فر استقبال خوبی بکنند.
ذره ذره تیکه تیکه لحظه لحظه نم نمک
اهسته اهسته قطره قطره چیکه چیکه کم کمک
یاد نام تو مرا نابود کرد
از فراز خوشی ها سر نگون کرد
مست در بیابانها به دنبالت بودم
بیابان هم مرا همراهی نکرد
فکر که میکنم دنیا را بهتر هم میشه ساخت. سرمایه ایرانیان خارج از کشور "بجز هموطنانی که در ایران زندگی میکننم و سرمایه خود را در خارج از کشور نگاه می دارند" چیزی حدود هزار پانصد میلیارد دلار است. بیشتر که فکر می کنم هزار و پانصد میلیارد دلار یعنی چهار برابر کل زخیره ارزی ژاپن در سال دو هزار و پنچ میلادی. بعد فکر می کنم که با نفت صد دلاری در کشور عزیزم چه ها که نمی شود کرد. فکر میکنم، که اگر مناطق سیاحتی داخل کشورم را به جهانیان می شناساندیم دیگر عقب افتاده های ذهنی هم سالیانه چند میلیارد دلار در فیلیپین برای تفریحات خود خرج نمیکردند. فکر که می کنم به سادگی به این نتیجه می رسم که اگر اقتصاد کشورم باز بود دیگر مسکو را به شهر سرمایه داران دنیا کسی نمی شناخت و تمام سرمایه داران دنیا در بنادر جنوبی کشور من مستقر می شدند. اندر تفکرات ناشیانه خود به این نتیجه میرسم که اگر در همین شهر سیرجان کوچک ما یک فرودگاه بین المللی با هواپیماهای روز دنیا وجود داشت، کشور های قطر و امارات که نبض حمل و نقل هوایی شرق به غرب دنیا را در دست گرفته اند و سالانه حدود پنجاه میلیارد دلار به جیب میزنند الان بجای شیخ، لقب شیر شتر خور را یدک می کشیدند. وای به حال من با این تفکرات بی شرمانه که هر سال و دانشجویان درجه اول دانشگاههای کشورم دعوت نامه های دانشگاههای امریکایی را بدون تاخیر دریافت میکنند. به گذشته که فکر میکنم یاد روزهایی می افتم که روزی هفتاد لیتر در ماشینم بنزین میزدم و حالا که تا چند ماه دیگر به کشور عزیزم بر میگردم نمیدانم که میتوان یا نه. دوستی ایمیل زده که فاتحه ماشین و اینجور حرفا خوانده شده است! فقط لباس گرم بیار که ایران رسیدی یخ نزنی. دارم فکر میکنم که اینجا لباس گرم گیر نمی اید. امان از این فکر کردن،،،
عرض مخصوص: اگه اشتباه نکنم حدود یک سالی است که رادیو زمانه راه اندازی شده است. طی چند ماه اخیر به طور چشمگیری برنامه های این سایت اینترنتی ارتقائ کیفی داشتنه اند که به نظر من در حال حاضر شاید یکی از بهترین ها در بین سایتهای فارسی زبان باشند. رادیو اینترنتی و بخش ویدیوها بخصوص برنامه های از این ستون تا ان ستون که گاهآ مزین به لحجه کرمانی هم میشوند را از دست ندهید که تکرار نا پذیرند.
کودک نه ساله تحمل زیادی دارد. پسرک نه ساله نیمی از زمان زندگی فعلی اش را به تفکر میگذراند شاید که بتواند دنیای نه چندان زیبایش را به نوعی در تفکرات نه ساله اش حضم کند. دنیایی که به شهر بم در همسایگی شهر پسرک رحمی نکرد. دنیایی که زیبا ترین زن سرزمینش را معلم کلاس درسش کرده بود و تنها پسرک بود که معنای زیبای زن زیبا روی را درک میکرد و در تقابل با ان فقط تفکر می کرد. و در دنیای به خیال ما کوچکش با ان اعتکاف میکرد. دنیایی که نه سیاست مدارن نه شاعران نه عارفان نه ادیبان نه زیبا دوستان و نه... معنایش را نفهمیدند. بوی زیبایی با بوی کاغذ رنگی در ذهنش پیوند برادری بسته بودند. پسرک ثروتمند در صدای تار بچه های کوه چه راحت به خواب متفکرانه فرو می رفت و با نای نی چوپانان چه دردناک بیدار می شد. ثروتمند نه ساله نه غم تو داشت و نه تو گفتی غمش سر اید. نه عاشق بلندی های دنیای ما شد و نه دنیای ما نیازمند غرور او. کلوتهای دل پسرک از برجهای شهر ما مستحکم تر بودند و درخت زیتون در دل کویر بودن فقط از باغبانی دل پسرک بر می امد. غم شالیزار نداشتن همی بهتر از شیرین نداشتن نیست اما پسرک به نمایندگی از تمام حاجی های دیارمان عرق شرم در بستر خواب می افشاند. ای داد و ای بیداد از بی کسی در نه سالگی برای دریادلان دیار کوبری که به نام او هیچ گاه غزل سرای بی غرور پیدا نکرد. امان از دل غم نفهم دنیا دیدگان هرگز ندیده که جز خیالات باطل خود چیزی ندیدند. نه ساله سید نبود اما در عمر کوتاهش بجز با مفرغ اسباب بازی نداشت شاید که وجدان ابا و اجدادیش تحمل چینی ساز نداشت. ما نخواستیم که فریاد داد اوران هم نسلی یمان را بشنویم به جز در تبحر دود قلیان پسرک. زهر میکشیم در کام خود که شاید نه ساله ای ارزش داشته باشیم اما دریغ از دریا دلی و دریا فهمی که گویا هفتاد و دو قوم دیارمان طلسممان کرده اند. بوی دشتی های دامنه کوه ها و زیبای معلم بیست و پنج ساله را فقط پسرک میداند. وقتی که خشک و تر قرار است بسوزند چرا پسرک نما ها نسوختند را از ما نخواهید چون در عرش کویری مریدانمان تفکر جایی ندارد. پسرک زیبا روی تاب جدایی از عمق را ندارد و سطی بودن برایش حکم گردنی شکسته دارد همبن و بس. پروانه صفت بودن کار من و تو نیست. پیر مستان شهر با کشتن پسرک در حال مستی اثبات این است که زندگی یعنی پروانه بودن به شرط نه سالگیش.
باد می وزد. باد قطع نمی شود. باد می وزد. دوباره و دوباره تا ابد با می وزد. و من تک تنها در برابر تو می ایستم. کم کم به این باورم رسیده ام که تا اخر عمرم باید مقابل این وزش طوفانی باد طاقت بیاورم و نه تنها کسی پشتیبانیم نیست بلکه کسانی پشتم را نیز خالی می کنند. حق و توان بازگو کردن این بعد سخت از زندگیم را ندارم. فقط صبر و مقاومت در برابر وزش بی امان. شده ام گنجشکک اشی مشی که حرف گوش شاعرم نکرده ام و لب بام خانه اش نشسته ام. شایدم شده ام چوپان دروغگو و بی کسی امده سراغم. شاید یک زبان نفهماسپانیایی خوب زبانم را بفهمد. اما او نیز نمی تواند به من کمکی کند. اره فقط من میتوانم. تنها کسی که توان مقاومت در برابر نا ملایمات تو را دارد من هستم. حالا حالا هم ایستادم. پس ای باد ای طوفان به نامت یا به کرکری خواندنت مارا کاری نیست. فقط بیا که بی صبرانه مشتاق مقاومت در برابر تو ام.
لی لی لی لی لی لی لی لی هایییییییی لی لی لی لی لی لی لای لای لای لای لای
اگه با فریاد بخوانید معنایش میشود یک چیزی شبیه فریاد های گلایه آمیز یک اسپانیایی زبان نفهم.
دسه کبنو وراااااااا ایس ا داونااااااااا داوه پروتناااااااااا وی داکو مله نااااااا هما رنا مناااااااا
بی کسی ام را تقدیمت می کنم چون تنها کسم است. بی خوابی ام را تقدیمت میکنم چون تنها رویا ام است. تنهای ام را تقدیمت میکنم چون تنها ترینم است
دارم میمیرم. بیماری روحی گرفتم. بیماری جسمی گرفتم. بیماری اعصاب گرفتم.بی خوابی مضمن گرفتم. درد بی درمان گرفتم. درد گران گرفتم. کم مانده جنون گاوی هم بگیرم. دنیا دیگه داره برای من تمام میشود شاید هم این من هستم که در حال تمام شدنم! حدس میزنم خانم محرم برای این پستم دیگه پیام تسلیت من را بنویسد. دلیلش را در اینده خواهم گفت.
اینقدر حالم بد شده که نمیدانم امروز کریسمس هسته یا فردا شاید هم دیروز بوده نمی دانم
توی شهر به این بزرگی با این همه ساختمانهای بلند و کوتاه که هرکدامشان در شب به رنگی روشن شده اند دلم برای پشه هایی میسوزد که ساعتها پشت پنجره اقاق من خودشان را به شیشه می کوبند تا شاید به نور کم سوی اتاق من نزدیک تر شوند. این همه برج زیبا و این همه نور پردازی های زیبا تر خب پشه جان اگه دوست داری به نور نزدیک بشوی چرا گیر دادی به اتاق من که با یک مهتابی بیست واتی روشن شده. برو به سمت اسمان خراشها برو به سمت بیلبردهای پر زرق و برقی که مساحت و نورشان چندیدن برابر اتاق من است. البته وقتی ما ادما با این همه پیشرفتهای همه جانبه ای که داشتیم هنوز توی شبها بدنبال نور کوری در دل تاریک دنیایمان هستیم از شما چه توقع است ای پشه. پشت پرده دل ادمها را که میبینم از زندگی دید تازه ای پیدا میکنم. شاید دل شناسی و شاخه های مرتبط راه خوبی برای تجدید قوا باشه البته گاهی به تخریب قوا می انجامد. گوش شیطون کر دیشب یکی از بهترین خوابهای عمرم را دیدم. چند بار از خنده بیدار شدم و نصف شب مثل دیوونه ها میخندیدم. بازم گوش شیطون کرد بعد از اینکه برگشتم مانیلا حسابی دارم خواب میبینم تقریبا هفته ای پنج شب. بچه که بودم خیلی برام جالب بود که چرا ادم بزرگ ها خیلی راحت همه چیز را فراموش می کنند. حالا کار خودم به جایی رسیده که یادم نیست جمله قبلی که اینجا نوشتم چی بوده! عکسی دیدم در یکی از نشریات داخلی از یک دوست خیلی قدیمی که چهره اش را کاملا تغییر داده بود. خوشمان امد از تیپ جدیدت ای ناقلا.
توی این مدت که اینترنت نداشتم مثل دیونه ها بودم. انگار یک چیزی از زندگیم گم شده بود. یک چیز خیلی مهم. مثل ناله های یک زن زیر نور مهتاب. مثل مه غلیط صبح های مانیل. کم کم دارم چنان اعتقادی به مکتب فازی پیدا میکنم که خود مخترع این مکتب هم اعتقاد نداشت. شاید از عواقب کم خوابی شدید باشه. هر زمان وارد کتاب فروشی های national book store میشوم اول به همه ساعتها بخاطر سرعتشون نا سزا میگم. بعد به دانشجو بودن خودم که چرا در بیست و یک سالگی وقت کتاب خوندن ندارم. بعد به راههای بهتر که فقط فکر میکنیم بهتر هستند. گفتی ز خم زلفت من نتوانم صبری کوتاه گفتی ز ناز دلت نتوانم من تحمل. فرصت کوتاه با تو بودن یا بی تو بودن درد من نیست. صبح های مه الود مانیل که همیشه نیستند. پس می بایست کمی صادق می بودیم تا روز دانشجو را در سیزده هزار کیلومتر دور از وطن با رنگ و بویی دانشجویی تر اجرا می کردیم. خدا از سر اون دانشجویایی که دین و ایمانم را از من گرفتند نگذرد که من هم نمیگذرم. با اینکه وزنه گیاهخواربودنم سنگین تر ازگوشت خواربودنم هست اما از سر این چلو کباب ها ی ناصر الدین شاه نمی توانم بگذرم. البته باید ترک عادت کنم وگرنه میشوم دانشجوی وررشکسته. انگار ناله های یک مرد زیر نور مهتاب تحملش سخت تر از ناله های یک زنه.
زندگی بدون اینترنت مثل غذای بدون ماست و نوشابه هست. لب تاپ بدون اینترنت مثل غذای بی نمک.
هرچی فکر میکنم میبینم که دو تا از نعمتهای خدا نسبت به بقیه نعمتها خیلی سر داره یکی آب و دیگری عقل. مخصوصآ همین عقله اگه نبود که دنیا٬ دنیا نمی شد.
خدا یا هرچه دارم از من بگیر بجز همین عقل نیمه کاره. اونهایی هم که عقل ندارن هرچی دارن ازشون بگیر اما یک عقل بهشون بده.
بعد از یک جابجایی و انتقال خانه ام (هنوز اینترنت هم ندارم) به شهری دیگر و شروع ترم جدید تقریبا وقت غذا خوردن ندارم چه برسه به وب نویسی. شرمنده دوستان
حداقل پانزده سال است که اکواریوم دارم و هنوز داداش کوچکم در ایران مسئولیت نگاه داری از ان را بر عهده دارد. اکواریوم در اصل زندانی شیشه است که ماهی ها را در ان نگه میدارند. بدین صورت که طول و عرض این محیط هیج انعطافی را قبول نمی کنند و ماهیها در ان محدودند. صاحب اکواریوم تصمیم گیرنده تمام امور است و حتا به جای ماهی ها تصمیم میگیرد. ماهی ها هر چه خودشان را زیبا تر نشان بدهند با باله بلندتر و دم برزگتر بیشتر به چشم بازدیدکنندگان و رئیس خود می ایند. هرچه رنگ بندیشان بیشتر شود محبوب تر میشوند و هر چه بیشتر مظلوم نمایی کنند محبت بیشتری میبینند. هستند ماهی هایی که خالصانه به دنبال خوردن لجنها و میکروبها هستند اما زیبا نیستند و در چشم رئیس فقط یک لجن خوارند. رئیس هر زمانی که بخواهد به انها غذا میدهد به هر مقداری که بخواهد و مطمئنآ ریا کارانی که خود را گرسنه نشان میدهند بیشتر غذا بدست می اورند. این رئیس که ماهی ها هیچ حق انتخابی در مورد او ندارند (چون حیوانند) میتواند هر زمان هر کدام از ماهی ها را که دلش خواست از ادامه زندگی منع کند و هیج ماهی ای نه حق اعتراض دارد و نه قدرت ان را چون رئیس زبان انها را نمی فهمد و فکر میکند که باز و بسته شدن دهان ماهی ها بوسه است غافل از ان که چیزی به جز دشنام نیست. این رئیس اکتسابی از ماهی ها چیزی بجز یک اکواریوم زیبا نمی خواهد تا به ان افتخار کند حتا به قیمت کشته شدن ماهی هایی که شاید خیلی مفید باشند اما در ظاهر به زیبایی اکواریوم کمکی نمیکنند. اگر ماهی ها با هم دعوا کنند هم دیگر را بکشند و یا مسابقه شنا بدهند جیزی جز خنده برای رئیس خود ندارند چون او هنوز اکواریوم زیبای خود را دارد و این دعوای ماهی ها برای او مانند بازی های بچه گانه است. اگر زمانی گروهی از ماهی ها بیش حد بر دیگران قلبه کنند رئیس وارد عمل شده و تعادل دلخواه خود را به وجود می اورد. و این قصه سری دراز دارد. ماهیها دیگر اقیانوس را فراموش کرده اند و ازادی برایشان به رویایی در ذهن تبدیل شده است که بر زبان اوردنش هم جرم است.
میدانید نام من در لیست سیاه ثبت شده است؟. ان هم لیست سیاه شیمی! توضیح میدم. سال ۸۳ بود که با افتخار به اقای شمس الهدی مراجعه کردم و خبر از قبولی خود در بخش شیمی شهید باهنر را اعلام کردم.چنان گفت نـــــــــه!!! و محکم دست خود را به پیشانی تخته مانندش کوبید که تا دو سه روز شکه شده بودم. روزها گذشت و اول مهر بعد از ورود به بخش شیمی در چند قدم اول مانند کسانی که روح دیده اند خشکم زد. ساختمانی سه طبقه نسبتآ پیر که تاریکی و سکوت را در گوشه گوشه اش تنفس میکردی. از همان لحظه اول حس خاصی نسبت به این ساختمان داشتم و بعدها فهمیدم که مختص من نبوده است. حسی که نه تنفر بود و نه عشق. شاید احساس تفکری گرد الود بود که با سکوتی سنگین آمیخته بود. بعد از مدتی تازه فهمیدیم کجا امدیم. ساختمانی که شاید هر کس گذرش به ان جا افتاده باشد دامن گیرش شده باشد و زندگیش تغییرات خاصی شده است. از دکتر حمید میرزاده و سید حسین مرعشی (مشخص نشده است که اخراج شده یا انصراف داده!) گرفته تا بزرگانی همچون فاضل و تاج ابادی. ( بنا به دلایلی از دیگر بزرگان نامی نمیاوریم ) شاید این بخش دانشگاه شبیه مردابی باشد که نتیجه اش مرگ نیست. نتیجه اش زندگی پر هیاهو یا بهتر بگویم پر تلاطم است. تلاطمی سر شار از سکوت ومعنا . هر چند خیلی زود خودم را از این مکان بیرون کشیدم اما مطمعنآ تا اخر زندگی اثراتش را به همراه خواهم داشت اثراتی که نه مثبتند و نه منفی بلکه از جنس همان تلاطم پر سکوتند.
کمی دلتنگ دانشگاه شهید باهنر بخش شیمی دانشجویانش و اساتیدش شده ام. اساتیدی همچون پروفسور ناصح سعیدی نوروزیان و دکتر مصطفوی میرزایی حسینی فاطمی موسوی و ...
همچنین استاد مشاور بزرگوارمان اقای دکتر مومنی (هرچند به لحاظ فکری با عالم و ادم مشکل داشت) که الان در کشور اعجاب انگیز هندوستان اردوگاه زده است. امیدوارم در اولین فرصت بتوانم به دانشگاه شهید باهنر سر بزنم.
اقای سرنوشت خیال نکن هر جا بخوای می تونی ما را ببری . نه خیر داداش هر جا برم تو باید دنبالم بدویی.
شاید کم باشن ادمهایی که به همه مشاغل علاقه داشته باشند. اما من به همه که نه اما با اکثر مشاغل مشکلی ندارم و دوست دارم انها شغل اینده من باشند. از روزنامه فروشی سر چهار راه ها گرفته تا دبیر کلی سازمان ملل. غالبآ نیمه بالای لیست شغلها بیشتر طرفدار دارد. مثل مهندسی ها و پزشکی ها به بالا. ولی من با نیمه پائینی بیشتر حال می کنم. مثلا از بلال فروشی لذت می برم. بدو بلالی بلال شور بلال. هر سال قبل از شروع مهر میرفتم کتابفروشی یکی از خالو های محترم چون خیلی حال می کنم به مردم کتاب دفتر بفروشم. اقا کتاب میخوای؟ دفتر ؟ چندتا قلم بدم ؟ روزنامه فروشی هم حال و هوایی داره که هر کاره بشم در اینده حتما یک بار انجام خواهم داد. سود خوبی هم داره روزنامه را ۵۰ تومان میخری دو برابر میفروشی. فروش بلیط سینما هم خیلی حال می ده. ان هم سینمایی که روزی هزار و پانصد تماشاچی داشته باشد.
افریدگار جهان را سپاسگذارم که انسانها را در دو جنس متفاوت مذکر و مونث افرید تا دلیلی برای تکامل هم باشند. که مطمعنآ از بهترین برقراری ها تعادل در نظام اجتماعی میباشد. بله زنانی که همه ما را پروراندند. مادرانی که چه بسیار شیرمردان و شیر زنانی را در آغوش بزرگ کردند. شیرزن کلید ماست. چرا تعداد شیرزنان کمتر ازشیر مردان است. اگر اینگونه نیست چرا اینگونه فکر میکنیم؟. زمان ان فرا رسیده است که در کارهای بزرگ نام زنان بلند شود و مشکلاتی که اقایان از پس ان بر نیامده اند را به زنان بسپاریم.
متاسفانه ساختار کشورمان کمی در مورد زنان کم لطفی دارد و همیشه محدودیتهایی حتا در جمع کوچک خانواده ها برای زنان وجو داشته است. که این موانع جز با خواست خود زنان حل نمی شود. گمان میبرم زمان ان فرا رسیده باشد که از دل خانواده های ایرانی شیر زنانی پا به عرصه های شکوفایی بگذارند و پا به پای بزرگ مردان به کارهای بزرگ بپردازند. که مطمعنآ از نتایج این تعادل (شیر) نزدیک شدن به کمال می باشد. شخصآ معتقدم که بسیاری از مشکلات کلان را می توان با حضور زنان حل کرد. هرچند در شرایطی که تصور از زن به عنوان یک خانه دار و شخصی کم توان عمومیت دارد کار سختی است اما زنان میتوانند با اراده خود از پس تمام این موانع برایند. پس دوشیزگان حرکت "لطفآ"
دقیقآ یه یاد ندارم کدام سایت خبری بود اما فیلم جالبی بود از خوکشی دلفینها بود. واقعآ خودشان را کشتند و رفتند. از ته دل به این کار تن داده بودند. جمعی از اهالی محلی یکی از دلفینها را به دریا برگرداندند اما دوباره به ساحل برگشت. ظاهرا بجز مرگ راهی نداشتند. دلفین ها از عاطفی ترین حیوانات هستند بطوری که اگر در یک خانواده یا گروه بیست نفری انها یکی بمیرد همه گروه دست به خودکشی دسته جمعی میزننـد.
از ا ین موضوع ناراحت نشدم اما کمی دچار اضطراب شدم. شاید شبیه اضطرابی که این روزها سران سیاسی کشور در مورد انتخابات مجلس اینده دارند. خاتمی می اید؟ ـ نمی اید؟ تندرو ـ رد صلاحیت ـ اصولگرا ـ روزنامه ها ـ زندانی سیاسی ـ انصار حزب الله ـ ائتلاف ـ تحریم. راستش به نظر من تمام سخنوران سیاسی کشور حرفشان درست است. از چپ چپ گرفته تا اصولگرای رادیکال. یکی دنبال ائتلاف یکی اختلاف یکی تحریم انتخابات یکی میخواد کودتا کنه و یکی می خواد انتقام بگیره یکی دنبال سر لیست یکی دنبال ته لسیت. محافطه کاران اصولگرای اصلاح طلب { جوانگرا } هم اسم جدید دوستان حزب باد است که بزودی رسمآ اعلام وجود میکنند.
یکی از فاکتورهای موثر که برای تشخیص یک پدیده بخصوص در زندگی اجتماعی افراد مختلف وجود دارد بررسی عوامل موثر بر این پدیده در سطح کلان ان جامعه است. در بین ما ایرانی ها یک سری خصوصیات اخلاقی وجود دارد که چند ماهی هست دوست دارم این خصوصیات را با توجه به ساختار کلی جامعه توجیه کنم. نود درصد هم در این ناکام ماندم.
خصوصیاتی مانند غرور پیشداوری بدبینی به دیگران عدم اعتماد بنفس توجه بیش از حد به نظر دیگران و ... را مانند آفتی بسیار جدی در جامعه ایران حس میکنم و هرچه به دنبال دلیلی عقلانی و بدور از تعصب برای ربط دادن این علائم با کلّیات نظام اجتماعی گشتم نه تنها دلیل و رابطه ای پیدا نکردم بلکه بلعکس به این نتیجه رسیدم که این مشکلات یا معایب از درون خود افراد سرچشمه میگیرند.
بطوری که شاید باید گفت این افراد جامعه را نیز تحت تاثیر خود قرار داده اند. دقیقآ برعکس چیزی که تا کنون در ذهنم می گذشت و حدود ۱۵ شب از دو سه ماه گذشته من را به بی خوابی تبدیل کرده بود.
زبان دوم: از صحبتهای بسیاری از افراد در جامعه اطرافمان میتوان این برداشت را داشته باشیم که اکثرآ بر مشکلات جامعه تاکید دارند و دلایلی مانند نوع حکومت یا نوع دین و ... را عامل ان می دانند. با اجازه از تمام جامعه شناسان محترم شخصآ به این نتیجه رسیده ام که نه تنها جامعه نقشی در عمده این خصوصیات منفی افراد ندارد بلکه بسیاری از مشکلاتی که ما در جامعه داخل کشورمان مشاهده میکنیم ناشی از خصوصیات منفی افراد می باشد و مشکلات خود افراد از درون خود انها صادر میشود. اگر ما اعضای این جامعه به خود این جرات را داده این موضوع را بپذیریم و اولین متهم و مقصر را خود بدانیم مطمئنآ با اصلاح و تغییر در ساختار رفتاری و شخصی خود می توانیم کمک بسیار بزرگی به جامعه ای که عضوی از ان هستیم بکنیم.
سلام اینم از سومین پست امشب. دلمون گرفته بود گفتیم حسابی وبنگار بشیم شاید یک خورده راحت بشیم.
میدونین پول چی هسته ؟
خوب همه میدونن. پول یعنی خوش بختی یا رفاه یا حداقلش پول چیزی هست که میتونه دلیل خوشبختی باشه. اما چندتا خاصیت رویایی این پول داره که میخوام براتون بگم:
عرض شود خدمت حضورتان که این پولها خیلی با حال هستند چون علاوه بر اون فوایدی که تو کتابها و قصه ها از پول گفتن من چیزای دیگه ای هم کشف کرده ام:
پول که داشته باشی میتونی انسانیت و وجدانت رو راحت بفروشی. پول داشته باشی میتونی ادمها رو به حیوان تبدیل کنی در ان واحد و بدون هیچ هزینه ایکه این حیوانها هر کاری بخوای برات بکنن.
میتونی برادر رفیق خانواده عهد و قول و همه چیز طرف رو بخری. ادمهایی رو ندیدینکه دهن سیاهشون رو باز کردن تا زبون سگ مانندشون رو در حالی که از اطرافش لجن میچکه؟ اینا همه از دولتی سر پوله.
فایده دیگر پول اینه که راحت میتونی مردی و مردونگی رو زیر پای بزاری و تف کنی
توی هرچی وجدانه. پول که داشته باشی میتونی سگ صفتان را از میان انسانها بکشی بیرون و به هر رینگی که خواستی برقصونیشون. نمیخوام از زندگی نا امیدتان کنم اما اطراف ما سرشار از این موجودات انسان نماهست.
حتا هستند کسانی که برای پول دین خودشون را هم میفروشند. دروغ میگن ریا کاری میکنن سر مردم کلاه میزارن و هر کار دیگه ای میکنن تا به پول لعنتی برسن
تا حالا شده دلتون بخواد فریاد بزنین اما توانش رو نداشته باشین. یک لحظه های هست که آدم دلش می خواد فریاد بزنه اما انگار نه نفسی مونده و نه کسی اون فریاد رو میشنوه. شاید تنها لحظه ای از عمر ادمی باشه که مغز کار نمی کنه و روح ادم بیشترین فشار رو تحمل میکنه.اره دقیقآ اون زمانی که که دیگه به آخرت میرسه و داد می کشی.
من دقیقآ ۳ هفته هست که تمام لحظاتم اینجوری شده. نمی تونم فریاد بزنم. بیست روزکه مغزم از کار افتاده و هرچی تلاش میکنم نمی تونم خودمو خالی کنم.
خدایا . . . خدایا . . . شاید صداتو نشنوم اما میدونم که منو میشنوی دارم می سوزم دارم تیکه تیکه میشم. دارم از خودم فاصله میگیرم.
دلم میخواد بزنم داد بزنم
خدا فقط همینو ازت میخوام
اره حق باشماست اگه بگین بی مرامم بی معرفتم درسته نا شکرم و نمک نشناس آره من مرد نیستم.
کم نیستن آدمایی که نون شب خوردن هم ندارن به یک تیکه غذای گندیده محتاج اند ...
اونا وب هم ندارند که دردشون رو بگن.
باز ماه مهر شروع شد و همون داستان همیشگی که البته به هیچ صورت تکراری نشون نمیده. همیشه اول مهر یعنی شروع برای انجام کاری خیلی مهم.
یک مرور خیلی کوتاه به دوران تحصیلم میکنم خالی از لطف نیست:
سال اول از دبستان فردوسی شروع کردم. بعد از امتحانات ثلث دوم به یک مدرسه دیگه منتقل شدم
نکته: بعد از انتقالی به مدرسه جدید متوجه شدم درس فارسی اونا جلو تر از مدرسه قبلیم بوده. در نتیجه حروف ک گ را اصلآ نخواندم و هنوز که هنوزه با این حروف مشکل دارم.
حالا اسم اون مدرسه رو یادم نیست ولی سال دوم را هم انجا بودم.
نکته: سال دوم به دلیل املا ضعیف و حتا ننوشتن املا سر زنگ املا فلک شدم اونم جلوی ۲۰ از همکلاسیام.
سال سوم تا ثلث دوم مدرسه شهید... بودم که برای ثلث سوم رفتم مدرسه خداکرم پور.
نکته: نماز خوندن رو سال سوم دبستان به بچه ها در کتاب دینی درس میدادن. یک روز نوبت من بود که سر کلاس نماز ۴ رکعتی بخونم. رکوع اخر بود که زیر چشمی دیدم معلم به خاطر یک اشتباه لفظی داره بهم میخنده. منم همونجا نماز رو ول کردم چرخیدم یک نگاهی بهش کردم و از کلاس اومدم بیرون و ...
شاید اولین باری بود که برای بزرگتر از خودم زره چشم میگرفتم.
سال چهارم دبستان ۱۵ مرداد با یک معلم مرد و جدی.
نکته: حداقل ۲۰ بار تا اخر سال ازش کتک خوردم
سال پنجم دبستان اشرفی اصفهانی
نکته: معلم خانمی بود ۳۰ ساله که مربی کونگ فو بود. کلاس شده بود محل تمرین خانم روی بچه های مردم فن اجرا میکرد. در ضمن یک همکلاسی داشتیم که افغانی بود و امتحان تیز هوشان کرمان اول شد اما ادامه تحصیل نداد. پارسال که ایران بودم سر یکی از خیابونای کرمان سیگار می فروخت.
خب داره طولانی میشه خلاصه تر مینویسم
سال اول راهنمایی ایت الله سعیدی
سال دوم راهنمایی ایت الله سعیدی
نکته: این دوسال کمترین درس رو خوندم
سال سوم راهنمایی بوعلی
نکته: بیشترین درس را خوندم
سال اول دبیرستان خامنه ای
نکته: خیلی مزخرف بود
سال دوم دبیرستان امام هادی
نکته: بهترین مدرسه دنیا بود هنوزم هست
سال سوم دبیرستان نمونه دولتی
نکته: نکته خیلی داره وقت نمیشه
پیش دانشگاهی نمونه دولتی
نکته: بجز بچه هایی که با سهمیه امده بودن مدرسه نمونه همه بچه های کلاس توی رشته های پزشکی دندون و داروسازی قبول شدن. به جز چند نفر که اونها هم سالهای بعدی قبول شدن
از اون همه خاطره الان فقط یک حسرت توی دلم مونده: بوسیدن دست تک تک معلم های که تا حالا داشتم.
البته داستان دانشگاه رفتنم هم کم هیجان تر از این نیست. در اولین فرصت.
روزگار خوشی بود و ستاره ها در شهر کویری من درخشان تر از هر چشمی
درخشان تر از هر چشمی چشمک زنان مرا محجوب خود میکردند.
آری فرزند کویرم
بر امده از دل کویری که به پاکی و قداستش قسم میخورم
به هوای کویری که نه بوی دورنگی میدهد نه بوی پول پرستی نه بوی گناه
نسیم کویری که جز عاشقی نتیجه ای ندارد.
گرمایه کویری که تمامش مایه دلگرمی است
بر امده از خاک پاک کویرم و باید کویری باشی تا بدانی
که به خدا قسم کسانی که نیستند نمیدانند
سایه درخت گردو نفسای پاک خالو نگاهای گرم ماشو و بیل زدنش توی اوج ک و ی ر
شاید تو ی دل کویر یخ زدن براتون معنی نده کویر یعنی ترک ترک خوردن یعنی شکستن بی صدا
یعنی بی شاخه و برگ شدن کویر یعنی در اوج جوانی فدا شدن
کویر یعنی امید امید به دریا شدن
ای دوست رخصت بده تا کویرت باشم
ای دوست رخصت بده تا کویرت باشم
قابل توجه تمام دوستان و دشمنانی که امسال باز مثل هر سال در حال زلوبیا لمبوندن هستند یادشون باشه که سیزده هزار کیلومتر اینور دنیا یک نفر در حسرت یک پر زلوبیا برای لمبوندن مونده و مدام به این فیلیپینی های بدبخت فحش میده که چرا بلد نیستن زلوبیا درست کنن. (گناهشم به گردن شما که زلوبیا تناول میکنید)
دعا میکنم همه زلوبیا خورا یک روز در غربت گرفتار ایند و حسرت زلوبیا لمبوندن به دلشون بمونه اونم زعفرانی.
امسال از ماه رمضان اهنگ ربنا که دانلود کردم تنها
نکته مشترک با رمضانهای قبلی هست و دیگه هیچ
نشونی از شور هیجان ماه راز نیاز نیست.
طاعات و عبادات قبول حق
بکوب
از ته دل کوبیدن یعنی به اخر رسیدن
بکوب و محکمتر بکوب نای اخرمه بکوب
این که دیگه معما نداره به خاطر دلم بکوب
اهسته اهسته نکوب اگه می کوبی محکم بکوب
نای زنده بودن ندارم دیگه طاقت بودن ندارم
دیگه کوبیدن عات شده برام تورو جان عزیزت محکم بکوب
(حالا چی رو بکوبه بما ند)
پیانو
امروز داشتم داخل ساختمان اس ام راه میرفتم که یک پسر حدودا ۱۵ ساله را دیدم که خیلی زیبا پیانو می زد. نمی دونم با سن کمش چه جوری یاد گرفته بود. خلاصه خیلی حال کردم. اما بعدش دلم گرفت چون از بچگی به اکثر چیزهایی که خواستم رسیدم الا همین نواختن پیانو و عکاسی که دیگه برام شدن عقده. این جوری هم که پیش میرم حداقل تا ۱۰ سال اینده نمی تونم برم دنبالشون.
اولین باری بود که با تمام وجود از باران لذت بردم
دوباره یاد خاطرات باز باران با ترانه افتادم...
به همراه کمی پیادروی با چتر زیر بارون
که خیلی برام لذت بخشه
اقا یا خانم ترنج می گفت که دیشب فردی قد بلند با کت شلوار و کروات رو در خواب دیده. می گفت این اقای خوش تیپ که سوار یک ماشین مدل بالا بوده اقا یا خانم ترنج را در حالی که منتظر تاکسی بوده سوار میکنه و ترنج هم خیلی راحت بدون اینکه طرف را بشناسه سوار میشه. اما نکته جالب اینجاست که اقا خوشتیپه اطلاعات کاملی از ترنج داشت و حتا مقصد اون رو هم می دونسته. خلاصه وقتی اقا یا خانم ترنج رو به محل کارش میرسونه به اون یک جمله میگه: از گذر عمر غافل نباش . و بعدش خداحافظی می کنند. که ناگهان ترنج از خواب پا میشه . حالا هم هر چی فکر میکنه اون اقا رو یادش نمیاد و مدام به این جمله فکر میکنه : از گذر عمر غافل نباش...
غافل نباش
غافل نباش
غافل نباش
قافل نباش
تنه درختی لای چرخ ذهنم خانه کرده
انگار معنی معلق ازادی را نمی فهمم و نمی توانم چرخ این ذهن را بچرخانم. اسمان کوچک شهر من دیریست که ابری شده و حال و هوای دوست دگر افتابیش نمی کند. حرفهایی که همیشه زحمت پنهان کردنشان را داشته ام فرو کشیده اند خیابانهای شهرم بی پیادرو شده اند و من همچنان منتظر تاکسی نمایی مانده ام. نای گریه کردن ندارم و نداشته ام و گریه هم نخواهم کرد. زیبایی درختان همچنان دروغگوست. روزگار به من جرات زیبا بودن نمی دهد و همچنان دور از مبدا برای خود کاغذ سیاه می کنم. سعی و تلاشهای رویایی در زندگی اب تاثیر نکرد و اب همچنان اب ماند چه در زمین چه در هوا و چه در برکه ای اما زلال تر از کاغذ من است. عده ای عاشق شده اند و عده ای فارغ ز عاشقی. یاری نمانده در کوچه های بن بست و این مرا می سوزاند. ارزش هستی به رنگ ابی بود. دریا به حسادت اسمان ابی رنگ شد. چرا در روزگار ما دککه ها نماد خوبی نشدند و برجها روز به روز بالاتر اند ؟ مگر گناه چرخ درشکه چیست که مدام باید بچرخد و چرخ ذهن من توسط کنده درختی در سکوت فرو رود. من همچنان خدایی دارم برای لحضه های کم طول و عرض خویش.
راستش این روزها به قدری داغونم که حوصله هیچی رو ندارم و حتا به وبلاگم هم نمی خوام سر بزنم . از ادمهای دوروغ گو و دورنگ خیلی بدم میاد و وقتی با هاشون برخورد می کنم و ماهیت کثیفشون رو به روخ من میکشن تا چند روزی از انسان بودن خودم هم بدم میاد. اخه بی حیایی و بی معرفتی هم دیگه حدی داره . نباید به خاطر این دو روز دنیا انسانیت خودمون را زیر پا بزاریم...
نمی دانم که وافعآ چه تفکری داخل ذهن این افراد ملق میزنه که باعث میشه تصمیم بگیرند حرفشان را
به این سید خدا با مشت لگد بزنند.
من که با شنیدن این موضوع خیلی حالم گرفته شد و ایمانم به بزرگواری این سید صبور بیشتر ...
نوزادی بی جان روی تخته چوبی
سنش کمتر از ثانیه ها بود اما
در ابتدای راه فانوس بار زندگی
تعلیق کرد و گریه نوزادی سر نداد
فرشته ها التماسش هم کردند
نا گه به یاد پدر و مادری افتاد که
قرار بود برایش دوست بدارند
اشک شوق سر داد و در اوج غمش
از خدایش نفسی گرفت هر چند با تاخیر
پای به دنیایی کوچک گذاشت
انگار ملائک هم اکنون دلشان تنگ شده

